<% Response.Buffer = True Response.ExpiresAbsolute = Now() - 1 Response.Expires = 0 Response.CacheControl = "no-cache" %> از تهران تا سیدنی
                                     دست نوشته هایی از مریم

سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388 ساعت 1:58 PM

خیلی از خانمها در بخش نظرات یا از طریق میل از من خواستند تا درباره سیستم درمانی، مخصوصا در مورد زایمان، تجربه خودم را در اختیارشون قرار دهم ، ذکر یک نکته لازم است که ایالتها در استرالیا قوانین خاص خودشون را دارند ممکن است اطلاعاتی که من درباره ویکتوریا دارم هیچ ربطی به نیوسالت ولز و .. نداشته باشد
همه مهاجران در بدو ورود تحت بیمه درمانی دولتی فراگیری به نام مدیکر قرار می گیرند که اگر بخواهم مقایسه ای با ایران بکنم یه چیزی شبیه بیمه تامین اجتماعی است هر چند در ایران حتما باید شاغل باشی تا مشمول این بیمه قرار گیری اما مدیکر همه افراد جامعه را مستقل از وضعیت شغلی و جسمی و سنی تحت پوشش قرار می دهد
در ویکتوریا کلینیک هایی وجود دارند که با کارت مدیکر شما می توانید رایگان توسط پزشک عمومی ویزیت شوید اصطلاحی که به این مراکز اطلاق می شود bulk billing است برای من که از سیدنی به ملبورن آمده بودم و این موضوع را نمی دونستم همین مسئله جای تعجب داشت چون شما در سیدنی چنین اصطلاحی را نمی شنوید (ممکنه حتی این قانون در سیدنی هم وجود داشته باشه ولی اونقدر تعداد این مراکز زیاده که عملا متوجه نمی شوید) اما در ملبورن حتما باید دقت کنید چنانچه می خواهید از مدیکر خود استفاده کنید حتما به این مراکز مراجعه کنید البته اگر شما دکتر خاصی را برای خود در نظر بگیرید که مدیکر را نپذیرد بسته به یک سری پارامتر که من از اونها بی اطلاعم بخشی از هزینه ویزیت را مدیکر به شما باز می گرداند
نکته دیگری که احتمالا شنیده اید اینست که شما نمی تونید مستیما به پزشک متخصص مراجعه کنید شما پیش فرض به دکتر عمومی می روید و چنانچه ایشون تشخیص بدهند شما را به دکتر متخصص معرفی می کنند حالا اگر شما دکتر خاصی مد نظر دارید می توانید ازشون بخواهید که نامه معرفی را برای پزشک خاصی به شما بدهد  


اما در باب زایمان، شما ابتدا به دکتر عمومی مراجعه می کنید و بعد از تایید بارداری، نامه ای برای بیمارستان (نزدیک محل زندگی شما) ارسال می شود و پرونده شما تشکیل می گردد حدودا از هفته بیستم بارداری ویزیت های مرتب شما در بیمارستان شروع می شود 

در طی کل پروسه بارداری شما را هیچ پزشک متخصصی نمی بیند و همه مراحل حتی زایمان توسط ماما انجام می شود البته این موضوع برای ما که در ایران برای سرماخوردگی هم به دکتر متخصص مراجعه می کنیم خیلی عجیب و سخت به نظر می رسد در حالی آنها معتقدند که تجربه و توانایی ماما ها در این زمینه از پزشکان چیزی کم ندارد، اما نکته عجیب تر آنکه در هر مراجعه به بیمارستان شما با یک فرد جدید طرف هستید خلاصه آنکه اینجا همه چی بر اساس روتین ها پیش می رود نه اشخاص، در هر جلسه پرونده شما توسط یک ماما دیده می شود و کارهایی که قرار است انجام شود انجام می شود پس اون ارتباط روحی که ممکن است در ایران بین بیمار و پزشک به وجود بیاید، اینجا معنی ندارد. همچنین توضیح دادن شرایط جسمی و روحی به زبان انگیسی به نظر خیلی سخت و پیچیده می آید،خوشبختانه خانم دکتر متخصص ایرانی ای (دکتر احسانی) در ملبورن هستند که شما می توانید با مراجعه به ایشون از این نظر و هم از لحاظ روانی مشکل را حل کنید.

نکته دیگر اینکه در اینجا خیلی با آرامش با بیماری ها برخورد می شه و خب بارداری که پروسه کاملا طبیعی و شناخته شده ای هست دیگه خیلی براشون عادی و کم ریسک است اگه بخواهم مثالی براتون بزنم همین بس که شما در کل پروسه زایمان چنانچه مورد خطرناکی تشخیص داده نشود فقط یک بار سونوگرافی انجام می دهید که البته اونهم که در هفته بیستم است که

سلامت اعضای بدن نوزاد چک می شود و جنسیت فرزندتان را چنانچه بخواهید به شما می گویند.

اینجا تمام زایمانها پیش فرض طبیعی انجام می شود و حق انتخابی برای بیمار نیست مگر آنکه به ضرورتی مجبور به عمل سزارین شوند من در تمام این پروسه بین انتخاب بیمارستان دولتی و خصوصی شک داشتم  البته چون انتخاب شخصی خودم هم زایمان طبیعی بود از این جهت فرقی برای من نداشت اما چون دکتر احسانی در بیمارستان خصوصی مشغول بودند و تصورم

از بیمارستان دولتی همان فضای بیمارستان های ایران بود تصمیمم بر بیمارستان خصوصی بود

اما در تاریخ پیش بینی شده برای زایمان، دکتر احسانی ایران بودند و همچنین در توری که از طرف بیمارستان برای ما گذاشته شده بود و همه بخش زایمان و امکاناتش را به ما نشون دادند نظرم عوض شد، بیمارستان royal women's بسیار مجهز و در سطج بهترین بیمارستانهای ایران بود

بهرحال رادین در این بیمارستان به دنیا آمد از لحاظ سرویس و خدمات و برخورد پرسنل واقعا عالی بود اما چنانچه من به عقب برگردم بیمارستان خصوصی را انتخاب می کنم، مراحل پیشرفت در زایمان طبیعی غیر قابل پیش بینی است و چون اینها معتقدند که همه چی باید سیر طبیعی خودش را طی کند و هیچ دخالتی در روند آن انچام نمی دهند پروسه زایمان من 25 ساعت طول کشید و نهایتا هم رادین طبیعی به دنیا نیومد شاید من می تونستم در بیمارستان خصوصی از حق تصمیم گیری خود استفاده کنم و این زمان کوتاه شود

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
چهارشنبه 18 آذر ماه سال 1388 ساعت 07:05 AM
 
پس از نه ماه انتظار خانواده ما پذیرای عشقی به نام رادین شد. 
 
del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
یکشنبه 8 شهریور ماه سال 1388 ساعت 5:48 PM

 حکایت اول:

در کامنت های پست قبلی دوستی بنده را مورد عنایت قرار داده و بعد از نثار چند بد و بیراه، متهمم نموده به داشتن ارتباط با ج.ا و اینکه بنده از دولت پول گرفتم اومدم این سر دنیا وبلاگ بنویسم تا ذهن جوانان داخل کشور را با اطلاعات غلط مشوش کنم!! 

اولش کلی خندیدم فکر کردم آخه این آدم چقدر باید ساده اندیش باشه که چنین تحلیلی به ذهنش برسه ولی وقتی این ماجرا را برای یکی از دوستان تعریف کردم او هم تجربه ای مشابه، البته در زمینه دیگر داشت دیگه به نظرم موضوع خنده دار نیومد و باعث شد جدی بهش فکر کنم.

واقعا ما مردم ایران زمین در طی این چند صد سال چه بلایی به سرمون آمده، چرا همه چی را دسیسه و فریب و نیرنگ می بینیم چرا اینقدر به دستهای پشت پرده اعتقاد داریم این زندگی پیچیده که ناشی از تفکر پیچیده است برای ما چه به ارمغان آورده که اون را با ساده اندیشی و ساده زیستی عوض نمی کنیم . 

نه در حوصله شماست و نه من جامعه شناس که بخوام راجع به این مسئله بنویسم ولی واقعا ما ملتی هستیم که جای دلسوزی و ترحم داریم با اینهمه پشتوانه تاریخی و فرهنگی که فقط بلدیم به این سردنیایی ها فخرش بفروشیم نمی تونیم زندگی ای بی دغدغه برای خودمون بسازیم .

  حکایت دوم:

در آستانه شروع ماه رمضان، معلم از چند خانم محجبه سومالیایی حاضر در کلاس خواست تا اطلاعاتی در این باره به سایر دوستان بدهند. (گویا ایشون من را دارای صلاحیت لازم برای اظهار نظر نمی دانستند!)

پس از داد سخن راندن دوستان در باب مزایای روزه و تشویق دیگران برای تجربه آن، حرف به سایر مباحث اسلامی کشیده شد و این دوستان چنان از اسلام تعریف و تمجید می کردند که طرز گفتارشان به توهین به شعور مخاطب بیشتر شبیه بود تا موعظه دینی، من دیگه کم کم داشت ترس برم می داشت که اینا حتما با القاعده ای، چیزی، ارتباطی دارند وای به حال تصور اونهای دیگه ! 

ولی خب چون بقیه می دونستند من هم مسلمانم باید یه عکس العملی نشون می دادم و گرنه من هم در کنار آنها قرار می گرفتم. 

به همین جهت وقتی یکی پرسید چرا مسلمانها از سگ خوششون نمی آید و آنها جواب می دادند که شما نمی دانید (نمی فهمید!) چقدر بذاق این حیوان آلوده است و چه چه !... من هم که در تمام این مدت ساکت مانده بودم گفتم خب پس چرا این دوستان تا کنون مشکلی نداشته اند؟ بقیه که انگار ناجی پیدا کرده بودند با حرکات سر و چشم حرف من را تصدیق کردند.

خلاصه جنگ داخلی مسلمونها شروع شد و بعد از چندی این خانمها که جوابی به سوالات من نداشتند به من گفتند اینگونه نیست و اطلاعات تو از اسلام درست نمی باشد.(مثلا اینکه اسلام دینی وراثتی نمی باشد و در 18 سالگی افراد تصمیم می گیرند مسلمان باشند یا نه ؟)

دلم برای اونهمه کتاب دینی و معارف و اخلاق اسلامی و عربی که طی سالها تحصیل خونده بودم سوخت آخه خیر سرمان مملکت ما تنها ج.ا در دنیا است و ادعای اسلامی بودن حکومتمان گوش فلک را  کر کرده بعد اینا ... !!  

کنار هم قرار دادن این دو حکایت دل آدم را به درد می آورد از طرفی پول بگیری که ذهن مردم کشورت را خراب کنی از طرفی مجبور باشی جلوی این اوزی ها آبرو داری کنی !!

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
دوشنبه 12 مرداد ماه سال 1388 ساعت 5:13 PM

امروز یک سال از خروج ما از ایران می گذره و این بهانه ای شد برای نوشتن
چه سریع و چه کند گذشت، مثل همیشه اگه به تک تک لحظات فکر کنی انگار عمری را سپری کردی و گرنه انگار دیروز بود
این یکسال پر بوده از خاطرات خوب و بد، اتفاقات تلخ و شیرین که بودنشان به خاطره کردن این سال در ذهن کمک می کند
یکسالی که مثل روزهای ابتدایی زندگی یک نوزاد تازه متولد، پُر بود از اولین تجربه ها، اولین آشنایی ها، اولین لمس از ناشناخته ها
مواجهه با دنیایی عجیب و متفاوت با آنچه در آن بودیم
هر روز تعدادی تازه متولد می آیند و برای تو امکان آشنایی های جدید را فراهم می آورند
آدمهایی که با دلایل متفاوتی پا به این دنیای جدید می گذارند   

 

یکی اومده درس بخونه  و بر گرده که بهتر پول درآره، شاید هم بهتر خدمت کنه
یکی اومده درس بخونه اما هدفش تبدیل ویزای دانشجویی به دائمه
یکی اومده که چون می خواد بره آمریکا پس منتظر پاسپورت اینجاست
یکی اومده که نقطه عطفی در زندگی اش ایجاد کنه شاید شروعی مجدد و ایجاد فرصت های بیشتر برای آینده ای بهتر
یکی اومده چون خسته بوده از هر آنچه پشت سر داشته، اومده تا همه را به فراموشی بسپاره
یکی اومده تا فرار کنه از خودش از خانواده اش از فرهنگش از مردمش از کشورش
یکی اومده چون دیگه نمی تونسته تاب بیاره  اون همه نا عدالتی در حق زنان را
یکی اومده به خاطر بچه هاش  

یکی اومده تا از کابوس محل کارش نجات پیدا کنه
یکی اومده به دنبال زندگی سالم بدون دروغ بدون فریب بدون ریا
یکی اومده تا استعداد هاش هدر نره چون دیگه جای رشد نداشته
یکی اومده دنبال بهترینها
یکی اومده فقط از سر تفنن
یکی اومده و با خودش گفته حالا بریم ببنیم
.
.

اینجا پره از داستاهای مهاجرت

به نظر من مهم نیست که آدمها چرا اومدن ولی مهمه که چرا می مونند آخه همیشه که هدف محقق نمی شه
گاهی از دیدن بعضی ها لبخند به لبت می آید گاهی آهی از ته دلت بر می آید، گاهی افسوس، گاهی غبطه 
اینجا هم مثل همه جا زندگی خاکستری است
 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
شنبه 16 خرداد ماه سال 1388 ساعت 2:24 PM

بیش از یک ماه از ورود ما به ملبورن می گذره و میشه گفت دیگه توی این شهر جدید جای خودمون را پیدا کردیم. قبل از اینکه به ملبورن بیاییم در موردش زیاد شنیده بودم ، می گفتند سردتر از سیدنی است و خلوت تر از اون و ...
در طی این یک ماه به نظرم ملبورن شهری بسیار زنده تر از سیدنی است مغازه های باز تا دیر وقت و شلوغی خیابونها برای من دلپدیر تر است. در مقایسه با سیدنی اینجا شهری مدرن و جدید به حساب می آید، به تعداد ساختمان های چند صد ساله، آپارتمان و برج های مسکونی وجود داره، باورش برام سخت بود ولی ملبورن رسما ترافیک داره جوری که من را یاد تهران می اندازه البته همه خیلی مرتب در آرامش بدون استفاده از بوق این انتظار های طولانی را تحمل می کنند و من هنوز علت این ترافیک را نمی دونم چون سیدنی جمعیت بیشتری در مقایسه با ملبورن دارد و تقریبا در همون مساحت ! احتمالا این به فرهنگ زندگی مردم و استفاده از وسایل نقیله عمومی و شخصی بر می گرده.  

اما از لحاظ سرسبزی و زیبایی اصلا با سیدنی قابل مقایسه نیست و شما از دیدن ساحل های زیبای سیدنی محروم خواهید بود، البته دوستانی که فرصت گشت و گذار در اطراف شهر داشته اند معتقدند که اطراف ملبورن بسیار زیبا است به حدی که فقدان ساحل های درون شهر را جبران می کند.
نکته دیگری که توجه من را جلب کرد طرز پوشش مردم است که نرمال تر به نظر می رسد دیگه از اینکه در سرما پالتو بپوشی احساس انگشت نما شدن بهت دست نمی ده، انگار ملبورنیها هم سرما را باور دارند !
جمعیت مهاجر اینجا به نظر کمتر می آید تعداد چینی ها از سیدنی کمتر است و احساس می کنم یونانی ها و هندی ها به همراه چینی ها جمعیت قالب مهاجران را تشکیل می دهند. 

دیگه اینکه شنیده بودیم در ملبورن هزینه ای زندگی پایین تر است ما که تا حالا در مجموع فرق چندانی احساس نکردیم شاید باید زمان بیشتری بگذره!
با در نظر گرفتن همه اینها من ملبورن را بیشتر دوست می دارم. 

  

پی نوشت ۱ : از همه دوستان ملبورنی که در کامنت هاشون محبت داشتند، ممنونم امیدوارم به زودی فرصتی پیش بیاد که با همه این دوستان  آشنا بشیم . 

 

پی نوشت ۲ :دوستان ساکن ملبورن این آدرس را ببینید : 

  http://ostorla.persianblog.ir/post/46  

 

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
دوشنبه 19 اسفند ماه سال 1387 ساعت 3:18 PM

 هر وقت با دوستان دور هم جمع می شدیم حرف از مصاحبه های هفته گذشته و بی نتیجه بودن آنها شروع می شد و بالاخره به این سمت پیش می رفت که دو گروه می شدیم عده ای صبر کردن را توصیه می کردند و اینکه بهرحال اوضاع درست می شود و بعضی هم از استرالیایی ها انتقاد می کردند و می گفتند: درست است که دولت استرالیا تضمینی برای دادن کار به مهاجران نمی دهد اما بهرحال تایید شدن مدارک تحصیلی و سابقه کار مهاجران توسط دولت استرالیا، هیچ اعتباری برای کار یابی به آنها نمی دهد و چون یکی از مهمترین فاکتور های ورود به بازار کار داشتن سابقه کاری یا تحصیلی در استرالیا است و خب اینها با هم در تضاد هستند، اگر دولت واقعا خواهان یکسری تحصیل کرده در رشته های مختلف می باشد و به همین دلیل به آنها ویزا می دهد خب باید راهکاری برای رسیدن این آدمها به مشاغل مورد نظر فراهم کند .
به نظر من استرالیا در پروسه مهاجرپذیری ریسک خیلی کمی می کند درست است که قرار است این یک بازی برنده برنده باشد اما شانس برنده بودن کشور مهاجر پذیر از فرد مهاجر بیشتر است.
مهاجرانی که در دسته چهارم قرار دارند همه دارای تحصیلات دانشگاهی هستند و حداقل هزینه شش ماه زندگی را با خود آورده اند، در کل سه حالت ممکنه برای هر یک آنها بعد از ورود پیش بیاید :
اول اینکه فرد مهاجر موفق به گرفتن کار شود، بنابر گفته یک استرالیایی حدود 400 هزار دلار هزینه تربیت یک نیروی متخصص در استرالیاست!
دوم اینکه فرد شروع به فعالیت در زمینه غیر مرتبط با تخصصش می کند و خب باز هم آنها برده اند چون فردی با توانایی بالاتر برای کاری پایین تر گماشته شده است که طبیعتا به بهترین نحو انجام خواهد شد، رانندگان تاکسی در استرالیا بالاترین سطح تحصیلات را در مقایسه با سایر کشور ها دارند.
سوم اینکه فرد بعد از چندین ماه زندگی، پولی که بهمراه آورده است را تا آخرین دلار خرج می کند و به مملکت خویش بر می گردد باز هم آنها از داشتن توریستی با این اقامت طولانی خوشحال خواهند بود.
البته در هر سه اتفاق ممکن است که فرد مهاجر  احساس رضایت بکند یا نکند! این احساس دلیلی است بر شخصی بودن مهاجرت !
حدود یک ماه پیش با دوستانمون قراری گذاشتیم توی centennial park تا در مورد وضع موجود با هم حرف بزنیم و هر کس تجربیاتش را در اختیار سایرین قرار بدهد شاید که با این همفکری راه حلی برای حل معضل بیکاری و تبعات آن  پیدا کنیم، اسم این گردهمایی را هم "بررسی چالش های مهاجرت" گذاشتیم، همه دوستان در مورد اینکه بودن در بحران اقتصادی، شرایط خاصی برای ما فراهم کرده است با یکدیگر هم عقیده بودند هر کس مثالی  از دوستان قدیمی تر خود داشت که راحت تر توانسته بودند وارد بازار کار شوند، اما بهر حال کارهایی که می توانستیم در این

زمان انجام دهیم در دسته بندی زیر خلاصه شد : 

1- تقویت زبان
2- آماده کردن رزومه ای با استاندارد های بازار کار استرالیا 
3- گرفتن مدارکی تکمیلی مرتبط با رشته تحصیلی
4- ایجاد نت ورک (ایجاد ارتباط و داشتن دوستان استرالیایی)

بهر حال اونروز گذشت و بعد از مدتی ما هم تصمیم به برگشتن گرفتیم، چند روز قبل از نوشتن پست پیشین، در حالی که بلیط یکسره به تهران را رزرو کرده بودیم، از طریق نت ورکی که محمد ایجاد کرده بود کاری به او پیشنهاد شد در حالی که همه گرفتن پست مدیریتی را غیر ممکن می دانستند.
درست است که باید زبان فرد مهاجر برای مکالمه های روزمره محیط کار، قابل قبول باشد و حتما باید برای تهیه رزومه وقت زیادی صرف کند و شکی نیست که گرفتن مدرک استرالیایی امتیازی در رزومه او محسوب می شود ولی به نظر می رسد، مخصوصا در این بحران اقتصادی پیش آمده تنها روزنه امید به نت ورک است، برای یکی دیگر از دوستان هم همین روزنه جواب داد، البته گاهی این روزنه، شانس هم نامیده می شود، یک چیزی شبیه ایران خودمون !   

  

 

پی نوشت 1 : ما بلیط یکسره از سیدنی را به دوسره از ملبورن تغییر دادیم چون کار پیشنهادی در ملبورن است.
پی نوشت 2 : در پست قبلی ترجیح دادم برای اصرار به شخصی بودن مهاجرت به کامنتها جواب ندهم اما یک سوتفاهم پیش آمده، منظور من در مسیر قرار گرفتن بود نه اینکه از همان ابتدا در همون جایگاه باشیم .  

 


del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
چهارشنبه 14 اسفند ماه سال 1387 ساعت 12:34 PM

اگه بخوام یک دسته بندی برای مهاجرت ایرانی ها داشته باشم به نظرم میشه به چهار گروه زیر اشاره کرد:

دسته اول در دوران قبل از انقلاب به قصد تحصیل در دانشگاه های معتبر جهانی بار سفر می بستند که گاها هم منجر به اقامت آنها در غربت می شد.
دسته دوم در جریان سالهای انقلاب به اجبار یا به اختیار، برای حفظ حاشیه امنیت خود، کشور را ترک می کردند.
دسته سوم در بحبوبه جنگ برای نجات جان خود یا فرزندانشون با هر ترفندی خود را به ساحل امنی می رسوندند.
دسته چهارم در پس پشت سر گذاشتن همه این سختی ها، در حالی که به خود لقب نسل سوخته می دهند، برای دستیابی به یک زندگی بهتر پای در این بازی می گذارند.

اتفاق جالب این است که این دسته چهارم که ما هم جزو آن هستیم و آزادانه راه مهاجرت را انتخاب کرده ایم در ینگه دنیا با دسته سوم و دوم روبرو می شویم و آنها صمیمانه سعی می کنند که حرفهایشان راهنمایی برای گذران این مسیر پر تلاطم باشد اما حقیقت اینست که ما در شرایط مشابهی با گروه اول هستیم !
چون آنها پای در جاده بی بازگشت گذاشته اند در حالی که برای ما اجباری به ماندن نیست و به محض سنگین تر شدن کفه ی از دست داده ها به فکر بازگشتن می افتیم .
داستان زندگی در مملکت جهان اولی خیلی متفاوت تر از داستان ایران خودمان است به قول محمد "اینجا کسی درد نان ندارد" مثلا یک مهاجر با داشتن یک کار نیمه وقت ابتدایی، می تواند هزینه های اولیه یک خانواده را تامین کند حالا بگذریم از بیمه بیکاری که برای استرالیایی ها قضییه را آسان تر هم می کند، در حالیکه در کشور ما با داشتن دو یا حتی سه شغل، کمر مردم زیر مخارج خم شده است .
به همین دلیل شما احتمالا با افرادی از دسته دوم و سوم مواجه می شوید که نه در مشاغل ابتدایی، ولی بهر حال نه در همان جایی که استحقاقش را دارند مشغول هستند و صد البته از این اتفاق خوشحال و راضی اند  اما برای ما دسته چهارمی ها داستان مهاجرت با این پایان، نمی تواند رضایت خاطری به همراه داشته باشد .


مسلما این دسته بندی و نظرات شامل حال همه مهاجران نمی شود.
این خلاصه ای از گفتگوی من و محمد در هفتمین ماه مهاجرتمان بود که منجر شد به انتخاب مهاجرت به وطن در مقابل نبودن در همان جایگاهی که از آن آمده ایم !
اما ...

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
سه شنبه 15 بهمن ماه سال 1387 ساعت 10:55 AM

عادت می کنی 

به نموندن در ترافیک بیشتر از پنج دقیقه 
به نشنیدن صدای بوق
به راه دادن آدمها وقتی راهنما می زنی 
به ظاهر نشدن عابر پیاده وسط خیابون 
به بودن خانم ها و آقایون همه جا در کنار هم 
به رفتن سوپر سر کوچه با همون لباس توی خونه
به زل نزدن آدمهای توی خیابون به صورتت
به مودب بودن بغل دستی ات توی اتوبوس یا قطار 
به انجام شدن کار توسط رئیس بانک به خاطر یه صف دو نفره
به تیک خوردن لیست کارهات با تلفن و اینترنت
به شنیدن مدام کلمه sorry 
به دیدن آدمهایی با ملیت های مختلف
به تنفس هوایی پاک و پر اکسیژن
به دیدن آسمون آبی


و البته عادت می کنی
به نبوییدن بوی عطر عزیزانت
به نشنیدن صدای آشنایی
به ندیدن مکانهایی که ازشون عمری خاطره داری
به نرفتن صبح زود دربند و درکه و دارآباد 
به نساختن آدم برفی
به نخوردن آش ظهر جمعه خونه مامان
به نشنیدن صدای اذان سر ظهر
به ندیدن رنگ آبی لاجوردی
به نداشتن شوقی برای نوروز
به نبودن کنار سفره هفت سین
به دور بودن از جایی به نام وطن  

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
یکشنبه 6 بهمن ماه سال 1387 ساعت 3:25 PM

اولین بار وقتی ویزامون آمد و من می خواستم اطلاعاتی راجع به استرالیا و مایحتاج سفر به این سر دنیا بدست بیاورم، طبق عادت رفتم سراغ گوگل عزیز، نتیجه این جستجو دیدن ده ها وبلاگ از دوستان تازه مهاجرت کرده بود که تجربیات خودشون را در اختیار دوستان در انتظار مهاجرت قرار داده بودند و این شروع وبلاگ خوانی من بود، چندی بعد دیدم بهتر است من هم رسالتم را انجام بدم، دیگران نوشتند من استفاده کردم حالا نوبت منه که بنویسم تا مهاجران آینده، بخوانند.
با اینکه حدود شش سالی حداقل روزی هشت ساعت از وقتم پای کامپیوتر گذشته، هیچوقت وبلاگ خوان نبودم شاید وقتش را نداشتم یا اصلا پیش نیومده بود که پای به دنیای وبلاگ بذارم، اما حالا چیزی که زیاد دارم وقت است، به هر وبلاگی که می رسم سرکی می کشم و این کار، گاهی ساعتهای زیادی طول می کشد ولی من گذر زمان را حس نمی کنم، خلاصه آنکه فکر کنم معتادش شدم ! به نظرم آدمهایی که وبلاگ می نویسند چند دسته اند :
آدمهایی که وبلاگ را دفتر خاطرات خود می دانند 

 شاید بیشتر ما در دورانی از زندگی مون، دفترچه خاطرات قفل داری داشتیم که همه وقایع ریز و درشت روزانه را در آن ثبت می کردیم و از این کار لذت می بردیم، خب این روزها نسخه وبلاگی آن هم زیاده، با این تفاوت که این بار قفلی به آن نخورده و خواندن برای همه مجاز است، جالبه که گاهی این وبلاگ ها توسط مادران برای فرزندانشون نوشته می شه شاید که در آینده براشون جالب باشه یا توسط پزشکی که خاطرات روزانه بیماران خود را می نگارد.
آدمهایی که برای رفع دلتنگی می نویسند 

آنها از  غم و غصه هاشون، از ناراحتی هاشون، از دلتنگی هاشون می نویسند تا آروم شوند و گاهی اصلا براشون مهم نیست که این نوشته ها مخاطب داشته باشند یا نه،گاهی دوستانی پیدا می کنند که برای همدردی، با هم به گفتگو می نشینند و این از غم و غصه آنها می کاهد در واقع چه خواننده چه نویسنده می فهمند که آدمهای دیگری هم در فاصله ای نه چندان دور، دست به گریبان مشکلات سخت تری هستند و این به آنها آرامش می ده.
این فرهنگ قدیمی ماست طبق عادت وقتی دلتنگ می شیم دنبال گوش شنوایی می گردیم که حرفهامون را براش بزنیم ولی انگار توی این دور و زمونه گوش شنوا که محرم هم باشه یافت نمی شه برای همین آنهایی که به این عادت خو کرده اند، نا شناس، برای غریبها درد و دل می کنند.
آدمهایی که برای اشاعه طرز تفکرشون می نویسند 

 گاهی نویسنده می نویسه چون این را وظیفه خودش می دونه که برای آگاهی بشر یه کاری بکنه، اما یه فرقی بین وبلاگ و کتاب و رساله و مقاله هست چرا می آید توی وبلاگ می نویسه این چند دلیل داره شاید از تابو ها حرف می زنه یا شاید حرفهایی می زنه که جاهای دیگه این اجازه بهش داده نمی شه، شاید هم اصلا وبلاگ را آگاهانه انتخاب کرده و دلش مخاطب محدودتری می خواد بهر حال وبلاگ هم ابزاری است برای بیان عقاید و تفکرات یک فرد.
آدمهایی که مقاصد تجاری دارند
خب این آدمها تکلیفشون روشنه اوایل وقتی این وبلاگ ها را می دیدم تعجب می کردم یا شاید هم عصبی می شدم اما بعد با خودم فکر کردم این آدمها از هر روشی برای افزودن به تعداد بازدید کنندگانشان استفاده می کنند، حالا درسته که این روشها ممکنه از نظر من و بعضی های دیگه درست نباشه ولی خب برای هدف آن شخص، حتما جواب میده که اصرار به ادامه دادنشون دارند.
آدمهایی که یه جوریند  
دراین مدت به وبلاگ هایی برخورد کردم که خود را به کذب خانم و یا آقا معرفی کرده اند و به این وسیله با جماعتی ارتباط برقرار کرده اند یا بعضی ها داستانهای باور نکردنی را به عنوان خاطرات زندگی شون نگاشته اند و بعد از آنکه دستشان برای خواننده ها رو شده اظهار کرده اند "خب راست و دروغش چه مهمه؟ " به نظرم من هم مهم نیست اما خوبه در تیتر وبلاگشون ذکر کنند که داستان می نویسند.اصولا صداقت چیزی است که این روزها در بین ما گم شده و دیگه از شنیدن حرف دروغ یا گفتن آن آزرده نمی شیم، شاید واقعا برای خیلی ها اصلا مهم نباشه که تحت چه عنوانی یه مطلب را می خونند.  

 

حتما با خودتون می گید که این مطلب چه ربطی به استرالیا و مهاجرت و اینها داشت؟
موضوع اینه که من همچنان به هدف اطلاع رسانی، مطلب می نویسم و این اواخر عنوان جدیدی به نظرم نمی رسه. 

البته نباید توقع داشته باشید که همه اطلاعات را  از یک وبلاگ بدست آورید چون آدمها در موقعیتهای متفاوتی هستند و هر کس در یک زمینه ای اطلاعات بیشتری داره، یکی دانشجوست، یکی سر کاره، یکی توی خونه است، یکی خانم، یکی آقا، یکی نیمه خالی لیوان را می بینه، یکی زیادی همه چی را مثبت می بینه، یکی عاشق خارجه است، یکی عشق ایرانه ... و همه این آدمها داستان مهاجرت خودشون را دارند این شمایید که باید این اطلاعات را غربال کنید ضمنا بعضی مسائل واقعا توضیح دادنی نیست باید شخصا تجربه کنید با نوشتن چند خط یا گذاشتن چند عکس شما لمسی از موضوع نخواهید داشت و همین هاست که  مهاجرت را سخت یا هیجان انگیز می کنه.  

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
یکشنبه 6 بهمن ماه سال 1387 ساعت 2:53 PM

 توضیح :  نمی دونم چرا وقتی این مطلب را ویرایش کردم به عنوان مطلب جدید منتشر شد اول با خودم فکر کردم حذفش کنم تا نظم و ترتیب ثبت مطالب را حفظ کنم اما دیدم این استرالیایی های واقعی به اندازه کافی نادیده گرفته شده اند من دیگه نادیده نگیرمشون .

 

هفته پیش یکی از معلم ها خبر برگزاری مراسمی در روز National Language را داد و از همه خواست تا یکی از داستان های معروف کودکان را به زبان مادری بخونند و یادداشتهایی را هم  برای نمایش در مراسم این روز تهییه کنند، پس این موضوع بحث کلاسها در طول هفته شد . 

در یکی از کلاسها از همه خواستند که نظرشون را در مورد اینکه به چه کسی استرالیایی گفته می شود بیان کنند خب هر کسی نظری داشت یکی معتقد بود هر کی در استرالیا زندگی می کنه! دیگری می گفت هر شخصی که ملیت استرالیایی داره و خب من هم گفتم هر کسی اینجا به دنیا آمده !! که البته با اعتراض همه دوستان مواجهه شد، یکی خیلی جدی رو کرد به من و گفت "تو خودت هم استرالیایی هستی! چه برسه به بقیه !! "

در کلاس دیگر بحث به سمت نژاد پرستی کشیده شد و خب باز هم هر کسی از دید خود داد سخن می راند. معلم اون روز که خود آمریکایی است، پس در استرالیا مهاجر محسوب می شود، معتقد بود که نژاد پرستی در سیدنی دیده می شود و مخصوصا در مورد بچه هایی که در حال تحصیل هستند، او از تجربه خود در مورد فرزندانش برای ما تعریف کرد و می گفت که پسر کوچکش هر روز صبح از او می خواهد که به مدرسه نرود چون بچه های دیگه اذیتش می کنند!شاید تعجب کنید، اما خب لهجه آمریکایی خیلی با استرالیایی فرق داره  !   

همچنین می گفت که بچه ها در مدارس توی گنگ های ملیتی قرار دارند : عرب ها ،چینی ها ، سیاه ها ... و همه برای داشتن قدرت بیشتر با هم در رقابتند و خب اگه کسی عضو یکی از آنها نباشه مورد آزار قرار می گیره و این موضوع نگران کننده ای است !  

به نظر من وقتی که فردی مهاجرت می کنه ناخودآگاه خودش را با بومی های آن کشور برابر نمی دونه و خب اگه موردی هم پیش بیاد که بتونه ندید بگیره این کار را می کنه، ولی در مورد بچه های آنها که اینجا به دنیا آمدند و  بزرگ شدند، دیگه قضییه فرق می کنه، آنها خودشون را استرالیایی می دونند و نسبت به کوچک ترین عملی واکنش شدید نشون می دهند!  

اینجا خانواده های چینی ای هستند که 3 تا 4 نسل در استرالیا زندگی کرده اند و حالا تصورش را بکنید یکی بهشون می رسه و می پرسه where are you from  ؟!!!! 

بهر حال معلم کلی برای چشم بادامی ها دل سوزاند که شما هیچ وقت از این نژاد پرستی رهایی ندارید و با خوشحالی به من گفت  " ممکنه تا حرف نزنی کسی متوجه نشود تو استرالیایی نیستی!!  " و من بهش نگفتم که این موضوع برای من اهمیتی نداره !

در کلاس بعدی حرف به استرالیایی های واقعی رسید، زمانی که کاپتان کوک به این جزیره آمد مردمانی در آن زندگی می کردند که این جزیره را خانه خود  می دونستند  !!

زمانی که انگلیسی ها پرچم خود را بر زمین کوبیدند قتل عام آنها هم شروع شد، خودشون معترفند که در بعضی از مناطق تا 100% آنها را کشته اند !!  و بعد هم به بهانه اینکه آنها شایستگی بزرگ کردن بچه هاشون را ندارند، فرزندانشون را  از آنها گرفته اند و به خانواده های سفید پوست داده اند و آنها را Aboriginal نامیدند .

بعد از گذشت سالها وقتی همون بچه ها بزرگ شدند اعتراض هاشون را به ساکنین جدید جزیره آغاز کردند که هنوز هم ادامه دارد ...   

آنها گاهی در مرکز شهر دیده می شوند که در حال نواختن موسیقی سنتی خودشون هستند .  

بهر حال مراسم National Language Day هم برگزار شد و استرالیایی ها با زبانهای مادری متفاوت در آن شرکت کردند، اما خبری از استرالیایی های واقعی نبود !  

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo
1 2 3 4 >>